باز عيدی ديگر در راه
است و همه در تدارک ......... ولی خودمونيم آ تو دلتون هم احساس عيد بودن ميکنيد
!..... اين يک سوال عمومی بود به نظر من بستگی به موقعيت ها و شرايط سنی.... هر کسی
يک ديدگاه خاصی نسبت به عيد داره .... به نظر من عيد واقعی مال بچه هاست .... چه
عالمی داره واسه بچه ها اومدن عيد و تعطيلی مدارس و..... يادمه از سه ماه قبل از
رسيدن عيد در مدرسه گوشه تخته سياه شمارش معکوس برای فرا رسيدن عيدو شروع ميکرديم و
هر روز کنتور مينداختيم و برای رسيدن عيد و شيرينی وآجيل و عيدی عمو و خاله و فاميل
و..... لحظه شماری ميکرديم ..... اما .....بيچاره پدر و مادر خانه بخصوص اگر وضع
مالی خوبی نداشته باشند .... رسيدن عيد يعنی عزا ..... خريد پشت سر خريد و .....
توقع بجا و بيجای زن و بچه و .... رودرواسی با در وهمسايه ..... و خلاصه فرا رسيدن
عيد يعنی بدبختی و نکبت ..... ؟! راستی کسائی که وضع مالی خوبی دارن
ميتونن شرايط يک شخص بی پولو درک کنن...؟۱بخدا نميشه با تمام وجود درک کرد .... چند
روز قبل آقائی با دندان درد شديدآمده بود دندانی که قابل پر کردن بود اصرار داشت که
بکشم .... تازه بعد از کلی غر زدن سرش که چرا ميخواهی بکشی .... بعد از کشيدن
دندانش به من گفت که دکتر دو هزار تومانش را ميدم اشکال نداره بقيه اش را بعد از
عيد بدم؟ ..... ميدونيد يعنی چه! ... نه بخدا نميدونيد بايد قيافه او مرد شکسته شده
رو در مقابل فشار مشکلات رو ميديديد تا بفهميد؟! ..... برای منی که فقر و محروميت
را با پوست و گوشتم لمس کرده ام ...و الان وضع مالی خوبی دارم مواجه شدن با اين
مناظر عذاب آور است ..... برای همچين مردی واقعا عيد چه مفهومی دارد ..... ؟! يکی
از شعر های شيوا و عميقی از يکی از هم زبانان عزيزم داشتم ميخودنم به اين مضمون که
...... مردی چندين روز بود که بچه اش هندوانه ميخواست ولی چون سر کارگرش حقوقش را
نداده بود نميتونست بخره تا اينکه يک روز عصر که از سر کار برميگشته ميبينه که پسرش
دم کوچه از آشغال های همسايه داره پوست هندونه رو به دهن ميکشه ...؟!
همان شب ميره و طناب دار و خلاص ..... ديگه تحمل انسانی چقدر هست ؟!....... اين
داستان واقعی بود که به زبان شيرين آذری ميخوندم و اشک بود که ميريختم ..... چشمها
را بشوئيم . و دور برمونو نگاه کنيم ..... از اين دست فراوان است اگر ببينيم ...؟!
ببخشيد دم عيدی دلتونو
بدرد آوردم ..... چکار ميشه کرد ... خودمونو الکی دلخوش نکنيم ..... خوش بحال کسانی
که بيخيال دموکرات تشريف دارن و ميگن دنيا از اول چنين بوده و چنين خواهد بود .....
ولی من نه ... من چنين نيستم ..... من روزگاری را ميبينم که بشريت به آن
اندازه از شعور و فرهنگ برسد که خوشی خود را در خوشی همه مردم ببيند .... اميد دارم
روزی برسد که اين سفره باز طبيعت را بيشتر بگسترانيم تا همه از نعمت های طبيعت
بهرمند شوند و ما هم در گوشه ای از اين سفره بهرمند شويم....... نه اينکه اين سفره
را مال خود بدانيم و ديگران را از بهرمندی از آن محروم کنيم .....وقتی که تو هلند
بودم و به چشم خودم ميديدم که چقدر در ريشه کنی فقر و محروميت موفق بودند.....
اميدم به آينده بشريت بيشتر ميشد اين حرف غلط اندازی که شريعتی ميگفت که رفاه غرب
از چپاول ممالک جهان سوم است يک بلف سياسی بيشتر نيست ..... غرب خيلی انسان تر از
مای مسلمان تشريف دارند.... اين از بی عرضه گی خودمونه ...... چشمهارا
اگر از غبار اغراض سياسی بشوئيم بهتر ميبينيم !..... بگذريم......
راستش بعد از اينهمه
ناله و ذکر مصيبت و ايام دلگير عاشورا و...... ميخوام يک خاطره با مزه براتون تعريف
کنم .... بخونيد به خوندنش ميارزه ....مربوط به چند سال قبله ....
خانمی حدود پنجاه ساله اکثر دندونش خراب بود و برای گذاشتن دست دندان اومده بود و
من هم شروع کردم به کشيدن دندانها و ريشه های باقی مانده و در تمام اين مدت خانم
نسبتا جوانی همراهش ميومد و اونقدر ناز اين خانم و ميکشيد و هوا شو داشت که نپرس
..... اول فکر کردم دخترش هست ولی اصلا بهم نميخوردند .... يکی چاق و يکی لاغر لاغر
..... قيافه شان هم به هم نميخورد .... گفتم شايد همسايه ای فاميلی ..... ولی
مراقبت و رسيدگی فوق العاده خانم جوان به خانم مسن منو به شک مينداخت که آخه اين چه
همسايه ای است که اينقدر مهربانه و هميشه هم باهاشه ... مگه خودش کارو زندگی نداره
.... تااينکه گذشت و دندونها کشيده شد و موقع گذاشتن دست دندان و چونه زنی در مورد
قيمت دست دندان و.... شروع شد .... باز ديدم که خانم جوان افتاده وسط و داره از طرف
خانم مسن و به وکالت داره چونه ميزنه که بابا شوهرمو به زور راضی اش کردم که......
گفتم خانم شوهر شما به اين خانم چه ربطی داره .... گفت شوهرمون ..... يعنی ما هووی
همديگه هستيم .....!!!!!!!!!!!!!!!!! ما رو که بگی انگار برق گرفتدمون .... گفتم
خانم شما يک شوهر مشترک داريد ...؟! گفتند آره تازه چه هماهنگی ....مثل يک سمفونی و
اوپرا طوری با هم مشترک بله رو گفتند که باز از تعجب داشتم شاخ در مياوردم ....
دوباره سوالم رو تکرار کردم .... باز گفتند که مگه هوو نديدی ؟۱ .... گفتم اولا
نديده ام شنيده بودم .... دومن فکر نميکردم روزی دو تا هوو رو دوتاشو همزمان و با
هم ببينم مگر در دادگاهی سر دعوائی و.... سومن هوو ئی گفتند و ..... نه اينکه
اينقدر قربون صدقه هم بريد و..... اصلا بحث چونه و پول دست دندان کنار گذاشته شد و
شروع کرديم به صحبت شيرين هوو ؟!. ..... خلاصه خانم جوان با چه آب و تابی تعريف
ميکرد که شوهرمان راضی نميشد که به زن اولش پول بده برای دست دندان و چه عشوه هائی
که براش نيامدم تا راضی اش کنم تا پول دست دندون خانم رو ( زن اول رو با احترام
خانم صدا ميکرد؟!)بده و خانم مسن هم با چه ذوق زدگی ايثار زن دوم و به نيکی ياد
ميکرد و خلاصه ميگفتند که يکی ظرف که ميشوره اون يکی بچه داری ميکنه و يکی پياز
خورد ميکنه و اون يکی سبزی پاک ميکنه و...... ميگفتند و با چه آب و تابی ...... تا
اينکه رسيدند به اين قسمت که ..... تازه دکتر ما سه تئی تو يک اتاق ميخوابيم .....
باور نميکنيد چنان حيران متعجب داشتم به حرف هاشون گوش ميکردم که نگو و نپرس ....
به اين قسمت که رسيديم ..... از خجالت سرخ شدم .... فوری صحبتو عوض کردم .... چون
ميترسيدم اگه ادامه بدن کار به جاهای باريک ميکشه!!!!!!! ديگه ميشه خاطره افرادی که
سکس دسته جمعی و.... استخفرالله ....... واقعا هم اگه حرفشونو قطع نميکردم بدشون هم
نميومد که تعريف کنن چيزهائی رو که تو عمرتون اصلا نشنيده ايد ..... خلاصه اين شوهر
خوشبخت....؟! با دو زن کاملا هماهنگ چه کيفی ميکرده شب با دو باديگارد چاق و لاغر
به رخت خواب ميرفته و......راننده تاکسی بود و ..... از اون تسبيح بدست ها ؟.....
خلاصه اون شب فوری با يک سوژه جالب اومدم پيش مامان فرح .... آخه معمولا ماجراهای
جالب مطب رو برای حاج خانم معمولا تعريف ميکنم ..... اينو که به مامان فرح تعريف
کردم باورش نشد ..... بنده خدا حق هم داشت ..... مگه ميشه .... من هم که حساسيت های
خانم ها رو ميدونستم . باآب و تاب برای خانم ميگفتم و انکار بود که از طرف مامان
فرح به سويم پرتاب ميشد ..... خانمم گفتم که ليسانس روانشناسی داره .و شروع کرد به
تحليل روانشناسی و اينکه ذات خانمها اينجوريه و حسادت زنانه مانع ميشه ..... از اين
حرفها ..... که نميشه و دروغه و... داری منو اذيت ميکنی و..... من هم اين تحليل های
روانشناسی رو مگه ميشد باور کنم .... خودم با چشم خودم ديده بودم .......ياد يک
ماجرائی افتادم ..... ميگن اولين بار که دوربين عکاسی اختراع شده بود و به ايران
آورده بودند ميرن پيش يکی از اين آخوند های باسواد که اسفار اربعه خونده و از
مريد های ملا صدرا بوده و ميگن حاج آقا يک دستگاهی اومده که عکس آدمو ميگيره و
ميندازه روی کاغذ؟!..... اخونده بعد از يک خنده تمسخر آميز شروع ميکنه به تحليل که
بنا به گفته ملاصدرا هر پديده ای يک عرض دارد و يک جوهر .... عرض از جوهر غير قابل
تفکيک است و .... تصوير که عرض است مگه ميشه از جوهر انسانی جدا کرد و گذاشت رو
کاغذ و.... درهمين هين که آخونده داشت تحليل ميکرده عکسشو ميگيرن و ميگن حاج آقا
اين مطالبتو بنويس کتابش ميکنيم و عکست رو هم ميچسبونيم روش؟!!!!!!!!!!!