يک روز گرم تابستون طبق
معمول هر روز اواخر کارم تومطب خسته و منتظر اتمام کارم بودم که بروم خونه و دست
پخت خوشمزه عيال مربوطه رو ميل کنيم که .......دختری ۱۲ ... ۱۳ ساله که تازه به
دوران بلوغ رسيده بودو تقريبا هم سن دخترم بود البته با قيافه ای سيه چرده و لاغر و
باریک بندری اومد پيشم ..... اومد داخل و دندون درد شديد داشت ..... کار های
دندونی شو که تموم کردم و قول اينکه دخترم ديگه درد نخواهی داشت و........ امشب و
راحت خوابيدی ما رو هم دعا کن ..... و طبق معمول منشی رو امر کردم که نوبت بعدی رو
برای فلان روز بزار و....براش گفتم که اين دندونت عصب کشی ميخوادو دو جلسه ديگه هم
بايد بيائی..... ... تا اينجای ماجرا طبق معمول روال عادی کارم هست و هر روز اين
ماجرا بارها اتفاق ميافتدو طبيعی است ... اما بشنويد ادامه ماجرا رو ......
بعد از اينکه نوبت بعدی اين دختر خانم مشخص شد و ..... منشی اومد و گفت که آقای
دکتر اين دختر خانم با شما کار داره .... گفتم چی کار داره ..... گفت
که نميدونم باخود شما کار داره ؟!..... گفتم بياد تو ..... دختره که جلوم وايستاد
با اون قيافه معصومانه و با يک لبخند نيمچه شيطنت آميز گفت ....آقای دکتر ميتونی
تعداد نوبت های منو زياد تر کنی مثلا به جای دو جلسه .... چهار جلسه بيام ...؟! اين
کار غير معمول بود چون اکثر بيماران عجله دارندو ميخواهند کارشون زودتر تموم بشه و
از مطب دندانپزشکی و دردسر هاش خلاص شوند.... ولی اين دختر خانم چرا ميخواد کارشو
لفت بدم ... برام عجيب بود .... با تعجب پرسيدم دخترم چرا ؟..... ميدونيد چی جواب
داد ..... گفت آقای دکتر من تو روستا پيش نامادريم زندگی ميکنم و مامان اصليم تو
شهر تو يک مدرسه نظافتچی است و وقتی ميام شهر بابام چون جائی نداريم اجازه
ميده پيش مامانم باشم .... حالاکه به خاطر دندون درد اومديم شهر ميخوام به اين
بهانه که کار دندونيم زياده بيشتر پيش مامانم باشم !!!!!!!!!!...... پنج دقيقه ای
گيج بودم ......از اينکه مات و مبهوت مونده بودم و به قيافه معصومانه دختره زول زده
بودم و کرخت شده بودم و ..... با تاکيد دوباره دختر خانم ... انگار از خواب بيدار
شدم ...... به خودم که اومدم ..... گفتم .... بله ... بله .... باشه .... باشه ...
چشم .... و خوشحال شد و رفت و من موندم و افکار آشفته و پريشانم ..... انگار عمق
فاجعه رو هر چه ميگذشت بيشتر احساس میکردم .... آخه خودم هم دختری تو اون سن داشتم
و بخوبی ميدونستم که دختر تو اون سن و در اوايل بلوغ چقدر به مامان احتياج داره
و..... اين دختره چقدر براش سخت و طاقت فرسا شده زندگی پيش نامادری که حاضر است چند
جلسه مصيبت های دندانپزشکی رو تحمل کنه و فقط به اين خاطر که چند روزی بيشتر پيش
مامانش باشه و .... دوباره بره تو اون جهنمی که پدری بيررحم براش ساخته ...... ديگه
حوصله کار نداشتم .... داشتم به اين فکر ميکردم که بعضی مسائل اونقدر برايمان عادی
شده که حساسيت های خودشو از دست داده ... مگر هر روز شاهد چندين مورد طلاق هستيم و
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و.... بعضی لحظات هست که به ناگه آدم احساس میکنه
که عمق فاجعه فوق تصور انسان است ..... من با وجه اچتماعی اين قضيه کار ندارم که
طلاق چه عوارض داره و از اين حرفها ... نه من به اين فکر ميکردم که پاسخ عواطف پاک
و له شده اين دختر معصوم و امثال اينها رو کی بايد بده ....... من که ذهنم به جائی
نرسيد ....ما در دورو برمون هر روز شاهد مسائلی ريز و بی اهميتی از اين دست به وفور
در دورو برمون هستيم و خيلی عادی از کنارش ميگذريم....... با چشممون ميبينيم ....
با گوشمون ميشنويم ... با پوستمان لمس ميکنيم .... ولی بعد از لحظه ای فراموش
ميکنيم! ..... انسان خود خواه تر از اونی هست که غير از سوزش آتشی که ده بيست سلال
قبل آتشی در روی دستش زخمی ايجاد کرده باشدو فراموش نکنه ...ولی زخمی که ناملايمات
اچتماع در عمق وجودش ايجاد ميکنه رو در آنی فراموش ميکنه .... زخمی که اين
اتفاق در دل من ايجاد کرد مگر کمتر از زخمی است که بيست سال پيش چاقوئی بر روی
انگشتم ايجاد کرد و هنوز هم درد اونو با وجودم لمس ميکنم ....؟!
توی يک مجله ميخوندم که
عقاب چگونه شکار ميکنه ..... تو اون جنگل شلوغ پلوغ چگونه طعمه خودشو پيدا ميکنه
..... به لحاظ علمی ثابت کرده اند که چشم عقاب فقط به طعمه های خودش حساس هستش و از
اون همه چيز که تو جلو ديدش هست فقط طعمه های خودشو پر رنگتر ميبينه .... مثلا اينو
ثبت کرده اند که وقتی عقابی از بالای آسمون تو جنگل به لابلای درختها شيرجه ميره و
مستقيم ميره سراغ موشی که لايه بوته ها پنهان شده دقيقا اينجور است که انگار در يک
زمينه مات و بی رنگ يک نورافکنی رو روشن کرده باشند .... عقاب اون موش رو در وسط
جنگل مثل يک نور افکنی که در يک محيط تاريک روشن شده و ميدرخشد ميبيند .... يعنی
چشم عقاب چنين پرورش يافته که فقط به طعمه هايش حساس هست و فقط اونو ميبينه و غير
از اونو يا نميبينه يا مات و بيرنگ ميبينه ..... ما انسانها هم چنين هستيم ....
نميدونم ماشين های مسافر کش و ديديد .... بعضی هاشون که با خودشون مشگل دارن
نميدونم ديديد که وقتی يک دختر خوشگل ميبينند انگار نه که پشتشون ماشينی هست و....
چنان برای خوشگل خانم ترمز ميکنن انگار که ....؟! چنين راننده ای تو خيابون از بين
اينهمه ورودی های مختلفی که به ذهن مبارکش مياد و ميگذرد فقط به چيز هايی
حساس هست که دلش ميخواهد و فقط اونا رو ميبينه .... مثلا مثل عقاب از خيابون که
ميگذره فقط خانم های خوشگل و ميبينه تو يک زمينه مات .... يعنی تمام ماشين های پشت
سرش مات وبی رنگ هستش . فقط اين خانم باحال است که با رنگی پر نور در ديدگانش
ميدرخشه ...... ؟! خيالات زيادی ميل فرموديم .... بقول سهراب سپهری .....
بايد چشم هامونو بشوئيم و ..... جوری ديگر به اين دنيا نگاه کنيم .... نميدونم
تونستم منظورمو برسونم يا نه .....