بازگشت به سايت

بازگشت به وبلاگ


معرفي خودم

دوستانم  صميميم با لهجه ترکی به من ميگن مش حسين دندانپزشکم و ساکن بندر عباس .... در دامنه های سر سبز و مغرور سبلان در شهرستان اردبيل متولد شده ام .... ادامه


سالها قبل وبلاگی داشتم به نام سلام هموطن که برای دل خودم مینوشتم و مدتی هم نوشتم ولی.... بعد از راه اندازی سایت دندانپزشکی به زبان ساده دیگر ادامه ندادم .جهت آشنائی بیشتر شما تعدادی از مقالات این وبلاگ را در ذیل آورده ام :

این مقالات در زمینه دندانپزشکی است:

این مقالات را هم سری بزنید بد نیست:

 

 

25/11/82                                           سالگرد ازدواج من

 

         سلام بر دوستان عزيز ...... راستش امروز سالروز ازدواج من و مامان فرح   ( همسرم ) است ..... اوه.......... چقده زود  گذشت .... ۱۵ سال.... وارد شانزدههمين سال ازدواجمان شديم يادش بخير هر دو دانشجو بوديم و زمان خيلی سختی بود سال ۶۷ بود و اواخر جنگ ... بنده خدا برادر کوچکم حسن که دو سال از من کوچکتر است اواخر خدمت سربازی بود که مفقود الاثر شد ..... دقيقا يادمه که آخرين مرخصی که اومده بود ۲۷ ماه خدمت بود و من دانشجو بودم .... هميشه به منطقه که ميخواست بره از تهران که ميرفت سری به من ميزد و بعد ميرفت ..... چند مرخصی آخر رو که اومده بود ميآمد دانشکده و براش دندوناشو پر ميکردم .... مرخصی آخر که بهش گفتم بريم دانشکده .... گفت حسين اصلا حوصله ندارم بذار اين خدمت تموم بشه بعد ... و رفت و بنده خدا يک ماه بعد که اصلا خبری نداشتيم به ما اطلاع دادند که مفقود شده .... اواخر جنگ بود و من هم درس رو ول کردم و رفتم منطقه دنبال برادرم .... قبل از رفتن به من گفتند که اول سری به معراج بزن بعد چون ممکن است جنازه اش اونجا باشه و بتونی شناسائی اش کنی ؟!..... به معراج در جنوب تهران رفتم ..... خدا نصيب هيچکس نکنه پس از پرسو جوی فراوان ديدم در اون روز و منطقه ای که برادرم مفقود شده بيش از يکصد جنازه است که مفقودی و غير قابل شناسائی زدند ..... من هم در بدر به دنبال برادر شروع کردم به جستجوی جنازه ها ..... به طرز وحشتناکی غير قابل شناسائی بودند يهو يادم افتاد که من چند دندون براش پر کرده بودم لذا حتی اسکلت خالی هم بود ميتوانستم شناسائی کنم ...؟! فوری يک دستکش پيدا کردم و شروع کردم به کشتن ...... بعضی ها رو از روی هيکل و فرم کلی اش ميشد گفت که برادرم نيست ولی بعضی ها روکه نميشد و شيميائی شده بود و يا باد کرده بود و يا اسکلتی مانده بود با دستکش دهانشان را باز ميکردم و دنبال دندون پر کرده ام ميگشتم که تنها نشانی بود که از برادر داشتم .و..... خلاصه خدا نصيب هيچکس نکنه ..... چهار ساعت در بين جنازه ها بودن و به نيت پيدا کردن نشانی از برادر با جنازه ها ور رفتن چقدر وحشتناک است ....؟!تک تک جنازه ها را که گشتم و اثری از برادر نيافتم عصر ش عازم انديمشک شدم ..... تاکرخه رفتم و ...... خدا ميدانست که چه دريای محشری بود ...... خلاصه تنها دوستی که تا آخرين لحظه با برادرم بود پيدا کردم و فهميدم که در آخرين لحظه که از هم جدا شدن برادرم تير خورده بوده و اونور تپه مونده و برای دوستش مقدور نبوده که به پشت جبهه منتقل کنه ..... دوستش ميگفت که بعد از عقب نشينی عراقی ها داوطلبانه با اولين گروه رفتم ولی متاسفانه خبری از جنازه برادرت نبود و اين خوشحال کننده بود چون احتمالا عراقی ها به پشت خط منتقلش کرده اند و احتمال زنده بودنش زياد است و.... خلاصه بعد از يک هفته بودن در منطقه و نيافتن هيچ اثی از برادر و تنها به اين اميد که اسير شده باشد ...ولی با اطمينان از اينکه زخمی شده ...؟! برگشتم ..... تمام خانواده منتظر من بودند و خبری از من ...... خيلی سخت بود ... صبح که به اردبيل رسيدم .... يکراست به خونه رفتم و.... اول صبح بود ..... ديدم مامان سر نماز است و منتظر شدم نمازش را تموم کنه ...ولی بنده خدا نميدونم زود تموم کرد يا نمازش راقطع کرد و.... تاخبری و اثری ..... مامان به راستگوئی من ايمان کامل داشت و ميدانست هيچ وقت بهش دروغ نخواهم گفت ..... شايعات زياد بود و بعضی ها بهش گفته بودند که فلانی حسن را ديده و... ازاين حرفها.... خلاصه جلو سجاده اش نشستم و در يک جمله گفتم ..... ماما از حسن اثری نيست و احتمالا اسير شده و فقط دعا کن که زنده باشه ..... الان که مينويسم اشک از چشمانم جاری ميشود ...دست خودم نيست ..... در همان لحظه مادرم دستش را به سوی آسمان برد و....نميدانم چی گفت و..... خاموش شد..... انگار آرامشی از سر اندوه بهش دست داد ..چون ميدانست که الکی حرف نميزنم .....

خلاصه ...... سه سال هيچ خبری ازش نداشتيم .... برادرم جزو آخرين اسرائی بود که صدام حتی اسامی آنها رو به صليب سرخ هم اعلام نکرده بود و.... هيچ اثری ....تا اينکه با اولين گروه اسرا که شروع به تبادل شد در سومين کاروان برادرم هم اومد و..... چه ماجراهائی که انشالله بعدا براتون تعريف ميکنم .... برادرم غير از گلوله ترکش هم خوره بود و به طور معجزه اسائی زنده مونده بود .... گلوله ها رو در عراق در آورده بودند و ولی ترکش هاش هنوز تو بدنش هست ......

اوه چقدر از موضوع منحرف شدم ..... داشتم ميگفتم راجع به سالگرد عروسيم ...؟!به جای اينکه مطالب شاد بگم روضه ابولفضل خوندم ...؟! ولی منظورم اين بود که شروع ازدواجمان مصادف شد با مفقواالاثر شدن برادرم و..... خواستم که شما رو در اون جوی که ازدواج کرديم قرار بدم و....... بدانيد که مگر ميشد در اين شرايط عروسی گرفت و ... شادی کرد ...... ؟هنوزهم که هنوز است عروسی زوج های جوان را که ميبينم دلم نه از روی حسادت ..بلکه از روی آرزوئی که هميشه در دلم باقی مانده و خواهد ماند سخت فشرده ميشود ...... مردم همه در عروسيشان و ياد آوری خاطرات آن هميشه دلشان خوش ميشود و....ما ياد آوری آن همراه ميشود با رژه جنازه ها و جنگ و خون ..... پس با يک تبريک جانانه به من و مامان فرح اين خاطرات را در ذهنمان کمرنگ کنيد .....

 

     نظرات شما

 

Hit Counter

تعداد بازديد از وبلاگ

         نقل مطالب با ذكر منبع آزاد ميباشد